تبلیغات
راز پاک

راز پاک
اللهم صل علی محمد و آل محمد 
قالب وبلاگ
نویسندگان



                  می دانم بابا دو بخش است؛ بخشی در صحرا و بخشی بالای نیزه.

                  اما این که عمو چند بخش است، فقط بابا می داند...



[ جمعه هجدهم آذرماه سال 1390 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ وارث راز ]
هیئت‌های دانشجویی دانشگاه‌های تبریز، علوم پزشكی، پیام نور، تربیت معلم آذربایجان، صنعتی سهند، هنر اسلامی، آزاد اسلامی و سایر موسسات آموزش عالی تبریزی كه امروز در قالب كاروان جهاد و استقامت به جمع عزاداران تبریزی در میدان ساعت تبریز پیوسته بودند، بعد از اقامه نماز ظهر عاشورا به همراه مردم عزادار تبریز طوماری در حمایت از مردم جمهوری آذربایجان و محكوم كردن آزار و اذیت، حبس و شكنجه و تصویب قوانین جدید برای مقابله با اسلام  امضا كردند.
در متن طومار 40 متری كه عزاداران و دانشجویان تبریز در میدان ساعت آن را امضا كردند، آمده است: برادران و خواهران مسلمان ما در كشور جمهوری آذربایجان، با وجود اكثریت مطلق مسلمانان در كشور شما، مدت‌هاست كه حكومت و دولتمردان، مسلمانان را مورد آزار و اذیت و حبس و شكنجه قرار داده و هر روز قوانین جدیدی برای مقابله با اسلام تصویب كرده و همگام با آمریكا و رژیم صهیونیستی، برنامه‌های تبلیغاتی فراوانی را برای ایجاد تفرقه بین شما و امت اسلام طرح‌ریزی و پیاده می‌كنند، ما به عنوان عضوی از پیكره امت اسلامی، همواره از رنج‌ها و ستم‌هایی كه بر شما روا داشته می‌شود غمگین و ناراحتیم و برای پیروزی شما بر دشمنان اسلام دعا می‌كنیم.

ادامه مطلب

برچسب ها: دانشجویان تبریز، طومار تبریز،
[ جمعه هجدهم آذرماه سال 1390 ] [ 09:29 ب.ظ ] [ وارث راز ]

1- اهل «اینجا» نبود. مال «آبادی» دیگری بود. در سرش سودای دیگری داشت. پی «چیزی» می‌گشت. به دنیا پشت كرده بود. انگار كل دنیا از چشمش افتاده بود! به قول همسرش: «هیچ وقت از دنیا حرف نمی‌زد.» زندگی ساده‌ای داشت، لباس ساده می‌پوشید. در بند مو و اینطور چیزها نبود. می‌گفت: «به نظر من هر آدمی دو دست لباس داشته باشد بس است. یك دست را بپوشد، یك دست را بشوید.» گفتم كه این مرد «ساده بود و تمیز» حواسش خیلی جمع بود كه مبادا گرفتار عافیت و رفاه‌طلبی شود. از تجمل و اسراف شدیداً پرهیز داشت. به همسرش مدام سفارش می‌كرد: «درست زمانی بروید خرید كه واقعاً معطل مانده باشید.»

2- هرگاه دلش می‌گرفت، سجاده‌اش را پهن می‌كرد و به نماز می‌ایستاد. علاقه خاصی به نماز داشت. «بنده» خدا بود و از عبادت لذت می‌برد. سعی می‌كرد نماز شبش ترك نشود حتی در دل جنگ. نماز شبش اغلب طولانی می‌شد. حتی گاهی نماز شب را در پشت‌بام می‌خواند. بعضی وقت‌ها نمازش كه تمام می‌شد، سرسجاده‌اش می‌نشست بدون اینكه حرفی بزند. فقط سكوت می‌كرد. به مستحبات بیشتر اهمیت می‌داد. می‌گفت: «مستحبات بیشتر آدم را به خدا نزدیك می‌كند.»

«آقازاده» نبود اما خیلی‌ها «آقازاده» صدایش می‌كردند. از بس كه به «امام» علاقه داشت. دلباخته امام خمینی(ره) بود. به طرز خاصی امام را «آقا» صدا می‌زد. اصلاً به خاطر عشق به امام و مبارزه با رژیم طاغوت بود كه در آلمان درس و مشق را رها كرد و به سوریه و فلسطین رفت و شیوه مبارزه آموخت و در ادامه برای دیدار با امام سر از پاریس درآورد


ادامه مطلب

برچسب ها: شهید باکری، باکری،
[ جمعه هجدهم آذرماه سال 1390 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ وارث راز ]


                        "زنده بودن" حرکتی افقی است از گهواره تا گور!

                      ولی "زندگی کردن" حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان




برچسب ها: زندگی،
[ جمعه هجدهم آذرماه سال 1390 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ وارث راز ]

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر27 محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی - خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

... روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می‌گویند بی‌سیم تو را می‌خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی

 جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته‌ها، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می‌دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه‌های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک‌شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر... - منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- ...  بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می‌آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه‌های‌مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم‌هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله‌باران جزایر برنمی‌داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال‌های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط‌مان دفاع می‌کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی‌سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

 
ادامه مطلب

برچسب ها: همت، شهید همت،
[ جمعه هجدهم آذرماه سال 1390 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ وارث راز ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


الحمدلله المعروف من غیر رؤیة

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله،و غیبة ولینا،و کثرة عدونا،و قلة عددنا،و شدة الفتن بنا،و تظاهر الزمان علینا،فصل علی محمد و آله، و اعنا علی ذلک

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب